چه ساده بودم...
وقتي که فکر مي کردم نيمه ي گمشده اي وجود داره که تنهايي آدمو پر مي کنه... آدم تنها مياد تنهام مي ره. فقط از يه موقعيت هايي استفاده مي کنه و يه موقعيت هايي رو هم به باد مي ده. ولي در کل بختت که سياه باشه با هيچي نمي توني سفيدش کني...
اصلاً اين دنيا همش دروغه يه هيچيش دل نبندين... چشم رو هم بذاريد بايد بند و بساط جمع نکرده ريق رحمتو سر بکشين...
نمي دونم چرا اومدم تو اين دنيا و چرا اين همه تلخي ميبينم و چرا بي خبر بايد برم به ناکجا. اصلاً نويسنده قصه ي ما چرا مخفيه. خب يه الويي چيزي... اين که نميشه اون قدرت مطلق و ما عروسک خيمه شب بازي! بعدم اين ماييم که قراره جزقاله بشيم.
هر کي فهميد به منم بگه
برچسب:
نویسنده: کاوه زارعینیا